هدیه ای از طرف خداوند

یک انتظار شیرین

1392/11/27 12:18
نویسنده : مامان سعیده
1,112 بازدید
اشتراک گذاری

سلااااااااااااااام

من الناهستم. النا حسین زاده

اگر خدا بخواهد و همه چی به خیر و خوشی بگذره تا 10 روز دیگه تو بغل مامان سعیده و بابا مجید هستم و قراره زندگی شونو پر از شادی و شعف وامید کنم. 

خونه واقعی من همون خونه ایه که مامانی و بابائی 9 ماه تمومه که دارند واسه اومدن من روز شماری می کنند، اما خونه مجازی م قراره اینجا باشه و از خاطرات و تلخی ها و شیرینی های زندگی م توش نوشته شه.

البته تا زمانی که من کوشولویم مامان بابا این کارو برام انجام می دهند و بعدش نوبت خودمه که از خاطرات و حوادث ریز و درشت زندگی م توش بنویسم.

مامانی حالا که دیگه چیزی به اومدن من نمونده یه کوچولو استرس گرفته و نگرانه و واسه اومدن من روزشماری می کنه و منتظره تا زودتر منو در آوش خودش بگیره. یک انتظار شیرین

روزا میاد تو اتاق کوچولوی من و کلی برام صحبت می کنه

آهنگ می ذاره، قرآن برام پخش می کنه و خلاصه که واسه اومدن من داره لحظه شماری می کنه.

تا همین چهار روز پیش مامان سر کار می رفت اما الان دیگه مرخصی گرفته تا خوب استراحت کنه و حسابی به تغذیه ش برسه که من ایشاله به سلامتی دنیا بیام.خاله فاطمه هم  که اومده تهران تا کمک دست مامان باشه.

آخه می دونید چیه؟ چون من دیگه حسابی بزرگ شدم مامانی کمرش خیلی درد می کنه و نمی تونه دیگه دست تنها کارهای خونه رو انجام بده، بابائی هم که درگیر کار و پایان نامه شه تا قبل از دنیا اومدن من دفاع کنه.

براش دعا کنید زود زود درسش تموم شه و زمان دنیا اومدن من درگیری ذهنی نداشته باشه

خلاصه که برا من و مامانی دعا کنید تا روال زایمان به خیر و خوشی بگذره

دوستتون دارم و خداحافظ....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مینو(مامان ارنواز)
27 بهمن 92 12:24
مامان سعیده انشاالله به سلامتی النا جونو فارغ بشید. خدا براتون حفظش کنه.